به اطلاع کلیه پیشکسوتان گردان عمار دزفول می رساند که جلسه ختم صلوات در روز جمعه شب مورخ 29/۲/91 راس ساعت 30/21 شب در محل دفتر پیشکسوتان گردان عمار بر گزار می گردد .
آدرس : خیابان سوم شعبان بین خیابان شهدای محراب و عدالت بلاک ۷ محل سابق رادیو دزفول جنب نماز جمعه
إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَی النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ
وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا.
خدا و فرشتگانش بر پيامبر صلوات مىفرستند. اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بر او صلوات فرستيد و سلام كنيد سلامى نيكو.
امور فر هنگی مجمع پیشکسوتان گردان عمار دزفول


از نوجوانی او را می شناختم ، در بسیج نوجوانان با هم آشنا شده بودیم ، حدودا 12 الی 13 ساله بودیم که در بسیج نوجوانان شهرستان دزفول ثبت نام و با هم در گروه یک آموزش می دیدیم .
از همان نوجوانی چهره ای مصصم داشت و بخاطر آن هم مورد توجه مسئولین قرار گرفته بود دارای حسن اخلاق و فردی بسیار صادق بود، علاقه عجیبی به کمک کردن به دیگران داشت بگونه ای که یک روز زمستان که از منزل به طرف بسیج می آید نوجوانی را می بیند که در سرما لباس مناسب به تن ندارد بلافاصله کاپشن خود را از تن بیرون می آورد و به او می دهد و خودش در حالی که خیس شده بود وارد بسیج می شود و بعد ها این موضوع توسط یکی از دوستان نزدیکش افشا می شود.
علی رضا چراغ چشم از همان ابتدای کودکی چشم و چراغ خانواده بود مادرش به او علاقه فراوان داشت و به خاطر این دوست داشتن دوستان او را نیز مانند علی محبت می کرد هروقت به منزلشان می رفتیم مادرش تا آنجا که امکان داشت به ما رسیدگی می کرد .
قبل از عملیات کربلای چهار بود یک روز صبح داشتم از خیابان کشاورز دزفول عبور می کردم آخه فاصله منزل ما تا منزل آنها زیاد نبود همانطور که با دوچرخه در حال عبور از درب منزلشان بودم دیدم علی چهار زانو لای در نشسته و در تفکرات عمیقی بود بگونه ای که وقتی من از دوچرخه پیاده شدم و تا نزدیکی اورسیدم متوجه حضور من نشد .
آقا علی سلام .
سلام کی اومدی ندیدمت .
بابا اینقدر تو فکری کسی ندونه فکر می کنه عاشق شده ای ، با کسی حرفت شده ؟
نه اصلا اینطور نیست ، خسته هستم ، داشتم درس می خواندم احساس می کنم هیچ چیزی از درس ها را متوجه نمی شوم چون اصلا تمرکز ندارم .
برای چی تمرکز نداری ؟
خسته هستم احساس می کنم راه گلوی من بسته شده است و از طرفی شدیدا احساس می کنم که دنیا بسیار کوچک شده است و من نمی توانم در آن نفس بکشم .
من با شوخی به او گفتم حالا یک امروز را که شده بخاطر من نفسی تازه کن تا ببینیم خدا چه می خواهد .
چهره او کاملا تغییر کرده بوده شدیدا می شد تنگی دنیا در بزرگی قلب او مشاهده نمود ، این دل نگرانی علیرضا زیاد طول نکشید ، نامه خروج او از دنیا امضاء شده بود فقط باید زمان آن در عملیات کربلای چهار می رسید تا او نیز همانند برادر خود میهمان خوان ابدی خدای لایزال گردد .
یکی پس از دیگری خبر ها می رسید مرتب نگران علیرضا بودم آخه علیرضا با نیروهای پیاده گردان عمار بود و من با نیروهای غواص و تا استقرار کامل نیروها نمی توانستیم از حال همدیگر با خبر شویم .
دلشوره عجیبی داشتم غروب شده بود که غلامعلی نیری یکی دیگر از دوستان را دیدم .
غلامعلی سلام .
وبغضی و دیگر................
راستی که چه زود قلب بزرگش بر دنیای کوچک ما اثر گذاشت ، علی رضا خیلی سریعتر از آنچه که فکرش را می کردیم پر کشید و رفت روحش شاد و یادش گرامی باد .
((شادی ارواح طیبه همه شهدا بخوان فاتحه ای و یک صلوات ))


به اطلاع کلیه پیشکسوتان گردان عمار دزفول می رساند که جلسه ختم صلوات در روز پنج شنبه مورخ ۱۴/۲/91 راس ساعت 21 شب در محل دفتر پیشکسوتان گردان عمار بر گزار می گردد .
آدرس : خیابان سوم شعبان بین خیابان شهدای محراب و عدالت بلاک ۷ محل سابق رادیو دزفول جنب نماز جمعه
إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَی النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ
وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا.
خدا و فرشتگانش بر پيامبر صلوات مىفرستند. اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بر او صلوات فرستيد و سلام كنيد سلامى نيكو.
امور فر هنگی مجمع پیشکسوتان گردان عمار دزفول

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان میگفتیم، اما به گونهای که دشمن نفهمد.
روزي جوان هفده ساله ضعیف و نحیفي، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان میگویی؟ بیا جلو»!
یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او».آن بعثی گفت: «او اذان گفت».
برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه میکنی. من اذان گفتم».
مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».
برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد.
وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی. الان دیگر پای من گیر است».
به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود. آنقدر گرم بود که گویا آتش میبارید.
آن مأمور بعثی، گاهی وقتها آب میپاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) میدادند که بیشتر آن خمیر بود.
ایشان میگفت: «میدیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه میشوم. نان را فقط مزه مزه میكردم که شیرهاش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی میآمد و برای اینکه بیشتر اذیت کند، آب میآورد، ولی میریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار میکرد».
میگفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک میشوم. گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار میكنم که مثل فرزندتان آقا حسین بن علی اینجا تشنهکام به شهادت برسم».
سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار میکنم. این شهادت همراه با تشنهکامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن.
دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم. تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمیخورد و دهانم خشک شده است.
در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب میآورد و میریخت روی زمین. او از پشت پنجره مرا صدا میزد که بیا آب آوردهام.
اعتنایی نکردم. دیدم لحن صدایش فرق میکند و دارد گریه میکند و میگوید: بیا که آب آوردهام.
او مرا قسم میداد به حق فاطمه زهرا (س) که آب را از دستش بگیرم.
عراقیها هیچوقت به حضرت زهرا(س) قسم نمیخوردند. تا نام مبارکت حضرت فاطمه(س) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و میگوید: «بیا آب را ببر! این دفعه با دفعات قبل فرق میکند».
همینطور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم. لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم. بلند شدم. او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چیست، حلالت نمیکنم.
گفت: دیشب، نیمهشب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا(س) شرمنده کردی. الان حضرت زهرا(س) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آوردهای را به دست بیاور وگرنه همه شما را نفرین خواهم کرد.
خاطره از سید آزادگان مرحوم حجتالاسلام و المسلمین سیدعلیاکبر ابوترابی
برگرفته از كتاب حماسههای ناگفته ـ صفحه90 -88 – نوشته شده توسط سيد حبيب حبيب پور


به اطلاع کلیه پیشکسوتان گردان عمار دزفول می رساند که جلسه ختم صلوات در روز پنج شنبه مورخ ۳۱/۱/91 راس ساعت 21 شب در محل دفتر پیشکسوتان گردان عمار بر گزار می گردد .
آدرس : خیابان سوم شعبان بین خیابان شهدای محراب و عدالت بلاک ۷ محل سابق رادیو دزفول جنب نماز جمعه
إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَی النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ
وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا.
خدا و فرشتگانش بر پيامبر صلوات مىفرستند. اى كسانى كه ايمان آوردهايد، بر او صلوات فرستيد و سلام كنيد سلامى نيكو.
امور فر هنگی مجمع پیشکسوتان گردان عمار دزفول

هر روزی که از جنگ می گذشت دشمن تا دندان مسلح تجهیزات جدیدی به عرصه کا رزار خود وارد می کرد و شاید می توان به جرات گفت که امتحان سلاح های قدرت های بزرگ در جنگ هائی که در کشور های دیگر به راه می انداختند صورت می گرفت ودر این جنگ ها بازار اقتصادی خوبی برای خود فراهم می کنند و هرچه نوکرشان دیوانه تر باشد بازار فروش آنها نیز بهترو بیشتر می باشد .
قبل از شروع عملیات والفجر8 گردان درکنار بهمن شیر در منازل روستائیان اردو زده بود چون آن محل از نظر جغرافیائی با منطقه عملیاتی آینده شباهت زیادی داشت به همین خاطر آموزش های لازم روزانه تکرار می شد .
قرار شده بود در یکی از این آموزش ها سلاح جدیدی به نام نارنجک تفنگی آموزش داده شود .
نارنجک تفنگی برای رزمندگان بخصوص غواص ها در آن زمان که ایران از کمترین سلاح ها برخوردار بود و اکثر سلاح های خود را از غنیمت های جنگی تهیه می کرده سلاحی پیشرفته محسوب می شد به وسیله آن می توانستیم گلوله هائی را شلیک کنیم که دارای قدرت انفجاری زیادی بود ولی حمل و نقل آن نیز راحت نبود .

شهید بزرگوار حمید محمود نژاد داشت این سلاح را آموزش می داد .
همه گردان در یک منزل جمع شده بودند من نیز در صف جلو دقیقا مقابل شهید بزرگوار نشسته بودم و با توجه خاصی داشتم هم به حرف های او گوش می دادم و هم به خاطر اینکه سلاح جدیدی بود چشم از سلاح و گلوله های آن بر نمی داشتم .
برادران عزیز این سلاحی را که می بینید نارنجک تفنگی نام دارد قدرت تخریب آن از نارنجک دستی بیشتر و از آرپی جی 7 کمتر است و دارای خصوصیات خیلی خوبی برای حمله می باشدو...................
برادران یکی از مهمترین قسمت های این سلاح گلوله آن است ، این گلوله دارای خاصیت الکتریکی بوده که این خاصیت باعث گردیده تا نوک گلوله از حساسیت زیادی برخوردار گردد و این کار باعث شده تا حمل ونقل آن نیز با مشکلاتی مواجه شود ، نوک گلوله به ضربه بسیار حساس می باشد و اگر در این فاصله که من هستم از دستم رها شود قطعنا منفجر خواهد شد .
این تفنگ داری یک کمر بند است که در آن 27 گلوله جا می گیرد به این شکل که می بینید ...........
نا گهان گلوله از دستش رها شد .......
فاصله رسیدن گلوله تا زمین به اندازه قد شهید بزرگوار حمید محمود نژاد بود و درست در مکانی فرود می آمد که من نشسته بودم ، اثابت گلوه همان و شهادت تعدادی از رزمندگان در آن موقعیت همان .
کمتر از صدم ثانیه تصمیم گرفتم گلوله را قبل از اثابت به زمین بگیرم ..... خودم را به طرف آن پرتاب کردم اما متاسفانه به دلیل فاصله محدود نتوانستم آن را بگیرم و از وسط دست هایم رها شد و با نوک به زمین اثابت کرد
برای همه انتظار انفجار متصور بود اکثریت ردیف اول و دوم بلا فاصله به صورت دراز کش خوابیدیم چند لحظه ای گذشت و خبری از انفجار نشد ......
به توانائی سلاح در انفجار می خندیدیم و با تعجب به گلوله نگاه می کردیم که گلوله ای که با پرتاب دست امکان انفجار آن وجود دارد چگونه با اثابت به زمین منفجر نشد در این حال و هوا وپچ ،پچ کردن با هم بودیم که صدائی همه دهان ها رابست .
((خدا می خواست شما به خود نگیرید)) فراموش نکنید تمام این مواردی که در مورد این گلوله گفتم صحت دارد و این بار خدا نخواست که عمل کند و الا الان باید تعدادی افقی برمی گشتند .
این جمله زیبائی بود که آن شهید بزرگوار مجددا همه را به سوی قدرتی رهنمون ساخت که بگوید تمام این سلاح ها در برابر قدرت و عظمت خدائی هیچ خواهند بود اگر او نخواهد .
شادی روح همه شهدا بخصوص شهید بزرگوار حمید محمود نژاد صلوات


نیمه شب تابوت را برداشتند
بار غم بر شانه ها بگذاشتند
...
هفت تن دنبال آن پیکر روان
وز پی آن هفت تن هفت آسمان
...
این طرف خیل رسل دنبال او
آنطرف احمد به استقبال او
...
ظاهرا تشیع یک پیکر ولی
باطنا تشیع زهرا و علی
....
دل همه فریاد و لب خاموش داشت
مرده ای تابوت روی دوش داشت
....
همرهان ، این لیله القدر من است
من هلال از داغ و این بدر من است
.....
مرهمی خرج دل چاکم کنید
در کنار فاطمه خاکم کنید
ایام شهادت بانوی دو عالم بر تمام ملت ایران و دلاوران 8 سال دفاع مقدس تسلیت باد
امور فرهنگی پیشکسوتان گردان عمار دزفول


یکی از بهترین لحظات که نشاط زیادی را به همراه داشت برنامه صبحگاهی در گردان ها بود . هروز صبح پس از نماز گردان ها در محوطه هائی که به منظور اجرای مراسمات تهیه کرده بودند با نظم خاصی تجمع می کردند.
این مراسمات با خواندن آیاتی از قران شروع می شدو سپس توسط فرماندهان تذکرات و سفارش های لازم نیز داده می شدو بعد از آن نیروها هر کدام بصورت دسته ، دسته و یا گاها بصورت گروهان و یا گردان جهت انجام دو صبحگاهی و نرمش حرکت می کردند و در حین حرکت با سر دادن شعارهائی شور و شعف خاصی در منطقه به وجود می آوردند .
ناگفته نماند که حضور در مراسم در ابتدا بسیار سخت بود و به هر طریق دوست داشتیم تعطیل شود که این هم به ندرت اتفاق می افتاد ولی وقتی در محل حاضر می شدیم دیگر آن شور و هیجان خاص خود را داشت .
زنده یاد نعمت الله لحافچی استوره ای بود که خیلی از رزمندگان از معاشرت با ایشان لذت می بردند ، ایشان دارای اخلاقی به تمام معنا حسنه ، صبور ، خوش برخوردو بسیار متین بودند به ندرت کسی می دید که ایشان ناراحت شود و یا حرفی را به تندی بزند همانند پدری مهربان برای کوچکترها و برادری بردبار برای بزرگترها بود .
در دوران آماده سازی نیروها در پشت پادگان کرخه برای انجام عملیات کربلای 5 قرار داشتیم و هرروز بر آموزش ها افزوده می شد مسیر های دوی صبحگاهی زیر نظر زنده یاد نعمت الله لحافچی به شدت افزایش و سخت تر شده بود نوع تمرین ها نشان از نیاز قدرت بدنی خاص برای انجام عملیات جدید بود .
آنروز صبح مراسم صبحگاهی به پایان رسیده بوده و قرار شد کل گردان با همدیگر حرکت کنند مقداری ازمسیر را که رفتیم در حین حرکت احساس کردیم که زنده یاد نعمت الله لحافچی ناراحت می باشند همانگونه که قبلا اشاره کردم کمتر کسی ایشان را در حالت عصبانیت می دید حدس ما نیز درست بود ولی علتی نیز برای آن نمی دانستیم ایشان در حال دویدن دستوری مبنی بر سکوت همه تا بعد از اتمام مراسم صادر کردند .
اطرافیان که در کنار هم بودیم و با اخلاق ایشان آشنا بودیم با تعجب به همدیگر نگاهی انداختیم و به حرکت ادامه می دادیم حدودا 10 دقیقه به همین منوال گذشت آن روح و تراوت صبحگاهی وجود نداشت و فقط مسیر را طی می کردیم در این حال برادر سید محسن احمد زاده که در کنار من بود گفت شعاری بگیر تا حال و هوا عوض شود من نیز که احترام خاصی برای زنده یاد نعمت الله لحافچی قائل بودم گفتم درست نیست دستور ایشان را نادیده بگیرم سید محسن گفت برای خودمان زمزمه می کنیم که خستگی مسیر کم شود و به بقیه کاری نداریم .
شعارها معمولا حماسی و گاها تکراری بودند :
امام اول علی (ع) ، یار پیامبر علی (ع) ، فاتح خیبر علی (ع) ، حق و حقیقت علی (ع) ، و..................... و یا شعاری از قبیل باز هم صبح شد ، ورزش شروع شد ، ورزش به ، به تنبلی ............................ و یا اینکه الیوم یوم الافتخار ، امروز روز وحدت است ، روز شکست دشمن است ........................ تقریبا این شعار ها روزانه تکرار می شد و من آنروز شاید اصلا قصد شعار گرفتن نداشتم ولی به لطف خدا به زبان محلی بر زبان من به یکباره شعار جدید ی آمد .
آرام زمزمه کردم : گرش ، گرش وو مهلش ( بگیر ، بگیر و آن را مگذار ) سید محسن که در کنار من بود آرام تکرار کرد در دفعات بعدی مقداری صدا را بلند تر کرد بگونه ای که افراد جلو و عقب شنید ند و تکرار کردند آرای همه چیز به هم ریخته بود حالا همه گردان با هم شعار می دادند گرش ، گرش وو مهلش ( بگیر ، بگیر و آن را مگذار ) و این فقط یک بیت بود و مابقی نداشت من نیز که کار را خراب شده می دیدم دل به دریا زدم و مابقی آن را بر زبان جاری ساختم :
گفته امام نازنین بچه ها جواب می دادند : گرش ، گرش وو مهلش ( بگیر ، بگیر و آن را مگذار ) فرشته روی زمین گرش ، گرش وو مهلش ( بگیر ، بگیر و آن را مگذار ) بسیجیون ، بسیجیون گرش ، گرش وو مهلش ( بگیر ، بگیر و آن را مگذار ) تانک که دیدی مزنش گرش ، گرش وو مهلش ( بگیر ، بگیر و آن را مگذار ) جبهه تو رفتی مهلش گرش ، گرش وو مهلش ( بگیر ، بگیر و آن را مگذار ) درسته خوندی مهلش گرش ، گرش وو مهلش ( بگیر ، بگیر و آن را مگذار ) و..............
همه بچه ها با شدت پاسخ می دادند ومن نیز علی رغم اینکه شور نشاطی را ایجاد کرده بودم ولی از درون نگران برخورد برادر لحافچی بودم ناگفته نماند در زمان شعار دادن ایشان با همان متانت مثال زدنی خود هیچ گونه عکس العملی نشان نداد و بسیارآرام کار ورزش صبحگاهی را پیگیری نمود .
ورزش تمام شد و نیروها در اختیار خود قرار داده شدند و همه راهی چادر ها بودند که من به نزد برادر لحافچی رفتم و از ایشان به خاطر اینکه جسارت کرده و دستورشان را اجرا نکرده بودم معذرت خواهی نمودم که ایشان با لبخندی زیبا اظهار نمودند که نه تنها ناراحت نشده ام بلکه از اینکه نشاط صبحگاهی بر قرار شده بسیار خوشحال شده ام و زمانی که علت ناراحتی قبل از حرکت را جویا شدم با لبخندی پاسخ داد بماند چیز خاصی نبود ........................ یاد ش گرامی و بهشت برین جایگاهش باد انشالله


پس از حضور در منطقه عملیاتی والفجر 10 مدتی برای استراحت به عقب برگشتیم محل استقرار گردان در کردستان عراق در شیاری حد فاصل 2 کوه قرار داشت ودر سمت چپ رودخانه ای وجود داشت که برفهای منطقه که آب می شدند در آن جاری می گردید .
در آن زمستان سرد و برفی ، سوز سرما امان آدمی را در کوهستان به گونه ای می برید که حتی وقتی شبها در زیر چادر با 2 پتو در حال نیمه خواب بودید برای اینکه محل خواب که مقداری گرم شده مجددا سرد نشود آدمی حاضر به این پهلو ، آن پهلو نمی شد چه رسد به اینکه بخواهند نیمه شب شما را برای ساعتی از خواب بیدار تا در آن سرما و برف موجود اطراف چادر ها به کار نگهبانی بپردازی به هر حال نیروی نظامی تابع دستور است خواه ارتشی داری نظم و انضباط باشد، یا بسیجی بی ترمز همه در آن مواقع باید تابع دستورات مافوق باشند .
هنوز تمام امکانات در محل مستقر نشده بود ( دستشوئی ها ، حمام ، چادر تدارکات ) و نیروها مشغول بر پائی اردوگاه بودند ،کار بسیار سختی بود چون شرایط برفی منطقه حکم خاص خود را داشت از طرفی برف ها نیز در حال آب شدن بود و تردد در محل با گل و لای زیادی صورت می گرفت و بر مشکلات می افزود .
یک روز بعد از انجام امورات روزانه تصمیم گرفتم که هر طور شده حمام کنم چون بسیار کثیف شده بودم و از طرفی نیاز مبرم به حمام داشتم هنوز امکان حمام رفتن مهیا نشده بود به همین خاطر با شهید بزرگوار روح الله سوزنگر مسئله را طرح نمودم و ایشان نیز اظهار نمود که من نیز نیاز به حمام دارم من به شوخی به ایشان پیشنهاد کردم خوب است برویم در رودخانه شنا کنیم که شهید بزرگوار بلافاصله پیشنهاد را پذیرفت ، گفتم رودخانه برفی را می گویم ایشان اظهار نمود اشکال ندارد وقتی که تصمیم ایشان را دیدم من نیز گفتم برویم و لباسهایمان را برداریم .
تعدادی از بچه که احساس کردند وسایل حمام داریم فکر کردند حمامی برقرار شده که پس از شنیدن قصدمان با انواع شوخی های خود ما را بمباران نمودند ولی ما بر تصمیم مان پا فشاری داشتیم تا جائی که زنده یاد بزرگوار نعمت ا... لحافچی نیز ما را از رفتن منع کرد ولی ما همچنان با لباس های حمام در دست به سمت رودخانه در حرکت بودیم .
آب به سرعت در حرکت بود ، لباسهایمان را در آورده بودیم ولی هنوز شهامت پریدن در آب را نداشتیم سوز سرمای بلند شده از روی رودخانه برفی تن ما را نوازش می داد ، ما هم می دانستیم اگر یکی ، یکی در آب برویم احتمال اینکه دیگری در آب نرود خیلی زیاد بود به هر حال تصمیم گرفتیم که با سه شماره با هم در آب بپریم دست های همدیگر را نیز گرفته بودیم که خللی در تصمیم ما بوجود نیاورد .
1،2،3 یک لحظه خود را از سخره کوچکی که آن نزدیکی بود پرت کردیم همانند آهن داغ با ورود به آب یخ می شد صدای ما را احساس کرد پس از چند ثانیه در آب بودن خود را به ساحل رساندیم و از آب بیرون آمده بلافاصله مقداری شامپو با سرعت به خود مالیدیم ولی اینبار هرکس به تنهائی دل به آب زدیم و خود را شسته و از آب بیرون آمدیم .
لباس نو بر تن حوله ها به دور سر اینبار ما بودیم که با افتخار از جلوی چادر ها حرکت می کردیم مثل اینکه خطی را شکسته باشیم احساس سبکی می کردیم ....... به راستی رودخانه خیلی جوان مرد بود که ما را بدون هیچ آسیبی آنگونه نوازش داد هر چند او نیز فرمان خدای بزرگ را اجرا می کرد ....... تقدیم به روح ا........ یادش گرامی باد.
عید بر همه ملت عزیز بخصوص دلاوران 8 سال دفاع مقدس و رزمندگان گردان های عمار و بلال شهرستان دزفول مبارک باد .


ر چه فشار نیروهای نفوذ کننده درسمت راست ما بیشتر می شد عراقی ها نیز برای حفظ موقعیت خود آتش خود را بر روی ما بیشتر می کردند و ما تا زمانی که نیرو های سمت چپ نتوانسته بودند قسمتی از خاکریز را که بر ما احاطه داشت آزاد نمایند ما همچنان از روبرو و سمت چپ تحت شدید ترین آتش تهیه قرار داشتیم به محض ورود به میدان مین مورد اثابت قرار می گرفتیم ، هرچه از انواع گلوله ها داشتیم به سمت خاکریز بتنی شلیک نمودیم تا جائی که تعدادی از سلاح ها از کار افتاده بود اما به دلیل نوع طراحی خاکریز عراقی ها کمتر مورد اثابت قرار می گرفتند و حتما باید نیرو ها وارد سنگر می شدند تا با آنها درگیر شوند .
در میان نیزارها نشسته بودیم که دشمن با رگبار سلاح نیزارها را به گلوله بست و در یک لحظه احساس کردم که چیزی به گلوی من نیز اثابت نمود و سپس به شانه برادر جلالی برخورد کرد و اورا زخمی نمود ، آری این بار گلوله به گلوی من اثابت کرد اما باکمی تفاوت و تفاوت آن در فاصله عبور گلوله بود، منتظر سوزش و درد در گلوی خود بودم و هرچه صبر کردم خبری نشد دست خود را به کلاه غواصی گذاشتم دیدم که دوطرف آن سوراخ است ( کلاه غواصی در زیر گلوله بدلیل چسبندگی هیچ فضائی با پوست بوجودنمی آورد و تنها زمانی که سرخود را به پائین می آوری به اندازه یک بند انگشت زیر گلو جمع می شود) و هین فضا کافی است تا فرمان خدا اجرا شود و در آنجا که خدا می فرماید من از رگ گردن به شما نزدیکتر هستم گلوله ای را از آن یک تکه عبور می دهد بگونه ای که حتی پوست گلو را نمی سوزاند .
از حدود21 شب تا نزدیک اذان صبح نیروها تا گلو در آب ولنجزار ساحل اروند بودند و خبر رسید که در سمت چپ موفق به باز کردن مسیر نشده اند به همین دلیل ما نیز آنجا زمین گیر شده بودیم و امکان پیشروی تا عمق دشمن را نداشتیم تقریبا مهمات ما نیز کاملا تمام شده بود و امکان در گیری با دشمن با آن شرایط برای ما به صفر رسیده بود نه شرایط پشتیبانی وجود داشت و نه مهماتی برای جنگیدن به همین خاطر تنها منتظر باید می ماندیم تا دستور جدید از راه برسد در آن شرایط بسیار بد سرمای شدید نیز باعث شده بود تا دندان هایمان نیز بر روی هم اثابت کند و برای جلوگیری از صدای آنها دستمان را در دهان گذاشته و فشار می دادیم .
هرچه به صبح نزدیکتر می شدیم امکان شهید شدن و یا اسارت نیز بیشتر می شد و با روشن شدن هوا ما کاملا با چشم غیر مسلح دیده می شدیم در این حال بودیم که دستور عقب نشینی صادر شد و نیروها به سمت عقب برگشتند ما نیز باید دوباره عرض اروند را بوسیله شنا به عقب برمی گشتیم و این بار در شرایطی بود که دشمن برگشت ما را کاملا می دید گلوله های منور دشمن فضا را کاملا روشن کرده بود و اگر امداد خداوندی نبود و امواج اروند سرها را پوشش نمی داد به راحتی تک تیر انداز دشمن می توانست از نا حیه سر همه را مورد اثابت قرار دهد .
به هر تقدیر مابه سمت ساحل خودی حرکت کردیم تعدادی از تجهیزات خود را مانند سلاح که مانع حرکت سریع ما می شد به داخل اروند انداخته و مقداری سبکتر شنا کردیم تا خود را به ساحل خودیبرسانیم و این در حالی بود که دشمن با اطلاع کامل از عقب نشینی صورت گرفته با تمام قوا عقبه را می کوبید تا بتواند بیشترین تلفات را از ما بگیرد و ما نیز درآن شرایط خود را به ساختمانهائی که شب گذشته در آن بودیم علی رغم نا امن بودن رسانده و پس از استراحت مختصری با آمدن ماشین ها به سمت فرودگاه مجددا حرکت کردیم با این تفاوت که دیگر فرودگاه باید جای پرواز خیلی از کبوترهارا تحمل می کرد یادشان گرامی و راهشان مستدام باد.
(((مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا
در ميان مؤمنان مردانى هستند كه بر سر عهدى كه با خدا بستند صادقانه ايستادهاند بعضى پيمان خود را به آخر بردند (و در راه او شربت شهادت نوشيدند)، و بعضى ديگر در انتظارند و هرگز تغيير و تبديلى در عهد و پيمان خود ندادند. )))
سوره : الاحزاب آیه : 23.
(7/12/90)
