خاک ریز ی که ظرف کمتراز 1 الی 2 ساعت فتح شده بود حالا باید منتظر می شد تا عکس العمل نیروها ی عراقی را ببیند و باید با  ا ستحکام بخشیدن به مواضع فتح شده منتظر پاتک های دشمن می شدیم . لحظه های سحر رسید هوا گرگ و میش بود که شواهدی مبنی برآماده شدن دشمن برای حمله به خاک ریز دیده می شد .

عجب نمازی بود آن نماز سحری ، ذکر تکبیر با ذکر انفجار های پی در پی به گوش می رسید ،رزمندگان  در حالی نماز را به پا داشتند که نه می دانستند قبله کجاست و نه می توانستند چشم از دشمن بردارند. ملاک آمدند هدیه ای با خود داشتند آنها گفتند خدای عز وجل قبله را برای شما هدیه فرستاده یا بهتر بگویم فرمودند قبله به سمت شما چرخیده پس بخوانید (( الحمدالله رب العالمین)) که خدا ست که می پذیرد قبله دل را نه ........ 

باز وقت سحر از غصه نجاتم دادند ............... واندران ظلمت شب آب حیاتم دادند

اشعه های خورشید تازه دمیدن خود را شروع کرده بود  که صداهای الله اکبر نیروها در خط و افزایش حجم آتش دشمن نشان از هجوم عراقی ها به سمت خاکریز را داشت نیروهای دلاور گردان تمام قامت در مقابل دشمن ایستاده بودند هر لحظه آوای پر کشیدن پرستوئی نیز زبان به زبان منتشر می شد اما در یغ از کوچکترین خلل در اراده دلاوران گردان عمار ، در آن محل عمار را به میخ بسته ُ سنگ بر سینه او نهاده بودند تا از دین خدا دست بردار د لحظه به لحظه بر آتش دشمن و حرکت به سمت خاک ریز  افزوده می شد نیروها یکی پس از دیگری مورد اثابت قرار می گرفتند سر دار دلاور اسلام مجید مزینی با کلاهی پارچه ای بدون اینکه کوچکترین یاس در چهره اش نمایان باشد در پیشانی نشسته و از طریق بی سیم پیام ها را بوسیله بنده به فرمانده هان گروهان ها ارسال می کرد راس همه پیام ها مقاومت تا ساعت 16 بعد الظهر بود و من دلیل این ساعت را نمی دانستم و یک چشم به عقربه ساعت که در آن حال هر ثانیه آن به اندازه 1 ساعت طول می کشید  داشتم و از یک طرف علاوه بر پاسخ به بی سیم با سرعت مهمات مورد نیاز نیروها را که گاها در سنگر های عراقی نیز می توانستیم پیدا کنیم تهیه می نمودم اما حجم مهمات غنیمتی با در گیری پیش رو به شدت نا چیز بود و باید در مصرف آن تا رسیدن مهمات کمکی نیز دقت می کردیم .

یادش به خیر منصور ولی دوست در آن وضعیت جنگی همیشه دوربین عکاسی خود را به همراه داشت در آن وضعیت رو به برادر مجید مزینی و من گفت لبخند بزنید تا از شما عکس بگیرم در همان حال بود که گلوله ای در نزدیکی ما اثابت نمود که همگی دراز کش به زمین خوابیدیم و قتی برای ادامه لبخند بلند شدیم دیدیم او به ما می خندد البته از آسمان ......

السلام و علیک یا ابا عبدالله ، و چه لبخند زیبائی داشت وقتی که شنید  علیک السلام یا حمید ............

پایان قسمت پنجم (3/8/90)