گلوی بریده – قسمت دوم

پس از رسیدن به فرودگاه آبادان هر یک از گردان ها را در محلی اسقرار دادند و مرتبا به نیروها جهت رعایت کلیه مسائل ایمنی تذکرات لازم دا ه می شد در محل جدید به دلیل نزدیک بودن به منطقه عملیاتی دیگر خبری از انجام آموزش ها و حتی مراسم صبحگاهی نبود چرا که هر تجمعی می توانست باعث لو رفتن نیروها و عملیات بشود به همین منظور بیشترین زمان صرف مسائل معنوی و شخصی افراد می شد و برگزا ری مراسمات دعا بصورت روزانه برقرار بودو هر کس سعی می نمود در این آخرین روزها که ممکن بود آخرین روز حیاط دنیوی او باشد به هر شکل ممکن خود را از بند دنیا رها سازد و مواردی که به ذمه او هست با انجام وصیت بر طرف نماید .
شهید بزرگوار احمد حلمی را هرگز فراموش نمی کنم فردی بسیار شوخ و سرحال بود هرگز او را بدون تبسم نمی دیدید، به هر بهانه ای سعی می نمود دوستان را شاد کند در آخرین ساعات حضورمان نشسته بود و می خواست وصیت بنویسد از کنارش رد می شدم که به او گفتم احمد مواظب باش چه می نویسی یک مقداری از وسایلت را هم برای ما وصیت کن خیلی با حال شده ای ، احمد لبخندی زد و گفت باور می کنی حال که می خواهم بنویسم نمی دانم چه بنویسم چگونه از مادرم حلالیت بطلبم و....... نمی دانست چگونه بگوید به من نیز برات کربلا داده اند و خود می دانم که مسافرم ولی حیف که نمی توانم مستقیم بگویم آری بلیط پرواز را گرفته بود و بشاش تر از همیشه بر روی برگه وصیت می نوشت .
همانند سنت عملیات های قبل حضور تعاون گردان یعنی پایان حضور در ایستگاه آخر یعنی :
بار بندید همرهان این قافله عزم کرببلا دارد
صدای پرواز ملائک به راحتی به گوش می رسید بعضی شادی از سیمایشان موج می زد و بعضی غمی عظیم در دل پنهان می کردند ، یادش به خیر صدای بلند حسن زغیبی در میان جمعیت می پیچید دلاوری جسور و بی باک رزمنده ای که علی رغم چندین بار مجروحیت در بدترین شرایط اما یک لحظه از حضور در جبهه و گوش به فرمان بودن ولایت امر کوتاهی ننمود با شعار دادن سعی در بالا نشان دادن روحیه رزمندگان داشت :
الیوم ، یوم الافتخار .... امروز روز همت است ، روز شکست دشمن است و....... مابقی نیز با شور و هیجان با شعار های حماسی از او پیروی می کردند .
هرگروه که از زیر قرآن رد می شد سوار بر ماشین های تویو تا به سمت مقصد اصلی که نزدیکترین محل به منطقه عملیاتی(نزدیک اروند رود ) بود حرکت می کرد ، منازل عشایری که در نخلستان بدلیل بمباران های دشمن تخلیه شده بود محل استقرار نیروها تا زمان رسیدن ساعت حمله در نظر گرفته شده بود و نیروها باید تا شروع عملیات حدود 3 الی 4 ساعت را در آنجا سپری می کردند و این کار تا بعد از نماز مغرب و عشا به طول انجامید ، تدارکات گردان نیز شام را آورده بود اما در آن شرایط روحی و وضعیت خاص عملیات های آبی و لباس های غواصی بر تن کسی تمایل به خوردن نداشت و بیشترین چیز که جلب توجه می نمود دیگر سکوت معنا دار شب حمله ها بود و هر کس دوست داشت فقط با خدای خود خلوت کند و هیچ کس را در این خلوت راه ندهد چرا که هرکس آخرین لحظات دنیوی را برای خود متصور بود .
در تاریکی شب صدای پیک موتوری می آمد که نزدیک می شد و شاید این خبری بود که همه منتظر شنیدن آن بودند ، سراغ سردار دلاور اسلام مجید مزینی را می گرفت ایشان در آن زمان معاون گردان عمار بود و مسئولیت حضور با گروهان غواص را به ایشان سپرده بودند دلاوری که صلابت در سیمایش موج می زد و هر گز در هیچ عملیاتی رنگ ترس را نمی توانستی مشاهده نمائی ، آری حدس همه درست بود حدودا ساعت 30/20 شب بود که برادر مزینی فرمان آماده شدن و حرکت به سمت محل عملیات را صادر نمود و همه نیروها به خط شدند .....
پایان قسمت دوم ( 8/11/90 )
